کلاغ قصه‌ها

امشب حنا روی دیوارش نوشته بود:

قصهٔ ما به سر رسید
کلاغه به خونش نرسید!

آه آه قصه که تمام می‌شود تو رفته‌ای...
مهربان قصه گویم! تو رفته‌ای و کلاغ قصه به خانه رسیده، تا کنار بچه‌هایش آرام بگیرد، من اما پایان را دوست ندارم!
نه امروز از بچه گی پایان را دوست نداشتم. وقتی کلاغه می‌رسد یعنی بچه جان هر حضی بردی از شیرینی قصه تمام!
یعنی پتو را بکش روی سرت تا خوب گرمت کند و گرمای خواب تو را ببرد
امروز اما من بی‌پتو خوابیدم بس که خسته بودم بی‌پتو و بی‌بالش در تخت خودم! مچاله شدم و به خواب رفتم
مثل جنین در بطن مادرش!
خواستم لحظه‌ای خستگی در کنم و خود را مچاله کردم و وقتی بیدار شدم که خواهرم می‌پرسید: دارم شام درست می‌کنم تو هم می‌خوری؟
شاید نیم ساعت گذشته بود مثل بچه‌ها آرام دهن دره کردم و بلند شدم
حالا کلاغ به خانه‌اش رسیده و وقت خفتن است. کودک کوچک درون من بخواب...
خواب رویای فراموشی هاست
خواب را دریابیم که در آن دولت خاموشی هاست
من گل افشانی گل‌های امیدم را در رویا‌ها می‌بینم
و صدایی که به من می‌گوید:

گر چه شب تاریک است
دل قوی دار سحر نزدیک است!

سحر
باید غذایی داشته باشیم برای سحری! فردا را روزه می‌گیرم...
از خوردن و نشخوار کردن خسته‌ام! دلم هوای رمضان کرده! دلم یک لقمه خدا می‌خواهد و یک جرعه زیارت! از المیرا خواستم با هم به زیارت برویم جوابی نداد! شاید فردا به تنهایی بروم.

خدا خودش خوب می‌داند چطور مرا صدا کند که اشک در چشمانم حلقه بزند وقت نگاه کردن به سویش!
خدایا این دخترک تنها منتظر قصه‌های ناگفته است.
خواب به چشمانش نمی‌آید به کلاغت بگو اگر چه خسته، بال بالی دیگر بزند در آسمان قصه ها
که بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود قصهٔ ما راست بود!

صد هزار حباب نو نوشته‌ای دارد دلنشین دوست دارم شما هم بخوانید.

  
به قلم : بانوی آبی ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٥
برچسب‌ها : آزمایش ، ایتمنسید ، منسید

زندگی ای مثل آب روان...

حتماً شنیدی که سهراب گفته تا شقایق هست زندگی باید کرد؟
حالا من می‌گم آب معنی حیات است بیا آب شویم
زندگی آب روان است بیا آب شویم!
تا وقتی آب هست زندگی هم هست...
آب آرومم می‌کنه
مثل عشق میمونه مستانه می‌گه مثل شراب میمونه
نمی‌دونم
من می‌گم تا وقتی آب هست آرامش هم هست
من وقتی تن به آب می‌زنم تازه می‌شم وقتی آب تنم رو پیر می‌کنه دوست دارم
حس گرمای لحظه‌ای که تمام بدنت می‌ره زیر آب و دیگه سردت نیست رو دوست دارم
آب داغ جکوزی رو که موهای بدن رو سیخ می‌کنه و می‌کوبه به تنت رو دوست دارم و از بخارش لذت می‌برم
هر وقت حال و احوالم زیاد خوب نباشه و برم استخر انگار کن که زنده می‌شم
. امروز مستانه و کارین اومدن خونهٔ ما و با مامان اینا آشنا شدن و با هم رفتیم استخر. وقتی اومدیم بالا مامان یه آش رشتهٔ داغ و خوشمزه‌ای برامون درست کرده بود که خیلی حال داد
مهمونیه گرم و خوب و زنونه‌ای بود مستانه ارتباط عمومی قوی‌ای داره و لحن کلامش خیلی دلنشینه به نحوی که مامان من که خیلی سخت با آدم‌ها می‌جوشه و ازشون خوشش می‌یاد و باهاشون درددل می‌کنه و هم کلام می‌شه عاشقش شده و از وقتی رفتن به خوبی ازشون یاد می‌شه
مستانه داشت از خودش می‌گفت و حال و هوای مامانش بعد از جداییش و مامان یهو تو حرف زدن از خودمون بغض کرد من داشتم از اون خنده‌هایی می‌کردم که دکتر شیری می‌گه باهاش خودمون رو دار می‌زنیم که یهو دیدمم مامان با قاشقش ور می‌ره و بغض کرده خیلی برام عجیب بود این حال و هوای همراه شدنش با دوست من!
من همیشه دوستام هم سن یا از خودم کوچیک‌تر بودن و خیلی کم دور و برم آدم بزرگ‌تر از خودم داشتم که باهاشون بجوشم اما این دوستی بین من و مسی یه جوری یه فضای درک و تفاهم داره! همدیگه رو می‌فهمیم و دوستیه که کنارش آرووم می‌شم و حرفاش از هر مسکن و آرام بخشی بهتر آرومم می‌کنه! فکر می‌کنم اونم یکی از با ارزش‌ترین هدیه‌های خداست که واسه این روزا به من هدیه کرده!
گاهی فکر می‌کنم چقدر این دنیای بزرگ عجیبه و چقدر شکل ارتباطات و مراودات آدم‌ها عوض شده
یه روزی آدم‌ها با فامیل و همسایه هاشون رفت و آمد می‌کردن ولی حالا ما ده ساله که تو این آپارتمان زندگی می‌کنیم ولی با هیچ کدوم از همسایه‌ها دوست نیستیم که هیچ سلام و علیک هم نداریم!
اون وقت یه روزی اتفاقی می‌ری تو وب لاگ یکی از متنش از شعرش یا از نگاهش خوشت می‌یاد! براش پیام می‌زاری و بعد اون می‌یاد و برات پیام می‌زاره! بعد از یه مدتی این رفت و آمد وب لاگی می‌شه یه دوستی غیر حضوری! بعد به این دوستت می‌گی می‌شه حضوری هم دیگه رو ببینیم؟ و می‌بینی چند تا خیابون اون طرف‌تر با فاصلهٔ کمی از تو داره زندگی می‌کنه و اولین بار تو یه جایی مثل رستوران همدیگه رو می‌بینین و بعد....
یه روز می‌بینی چند ماه گذشته و این آدم شده صمیمی‌ترین دوستت و تنها کسی که خیلی حرفا رو بهش می‌گی! حرف‌هایی که اگه کنار اون نباشی شاید به خودت هم نگی!
دوستی خیلی قشنگه و این دنیای بزرگ و پر نقش و نگار هر روز یه بازی جدید برات داره!
گفتم نگار!
دلم واسه نگار تنگ شد! نگار یه دوست تازه عروس و عاشقی بود که خیلی خیلی نزدیک عروسیش شاید دو هفته قبل درست یادم نیست همسرش تصادف کرده بود و خیلی غصه دار بود وب لاگش رو دوست داشتم! یه روز وب لاگش رو حذف کرد و دیگه ننوشت... تا مدت‌ها لینکش رو نگه داشته بودم شاید برگرده اما دیگه ازش خبری نشد...
کاش حالش خوب باشه خیلی براش متاسف می‌شدم و داستان تلخی داشت! از اوایل نامزدیش با فرهاد وبلاگه رو نوشته بود و بعد یهو...
خدایا دلم براش تنگ شده مراقبش باش...
چند روز دیگه ٧ بهمن تولد وب لاگ منه! یک سال پیش با یه حس گس دوباره نوشتن رو شروع کردم
این روزا که به خودم و حال و روزم نگاه می‌کنم می‌بینم خیلی بهترم! خیلی خیلی! یه چسبندگی عاطفی مزخرف رو تو این مدت ترک کردم و تو کار خیلی پیشرفت کردم. شکل دفتر و توانایی هامون تغییر کرده حتی این روزا مبلغ قرارداد هامون هم رفته بالا! نه اینکه من قیمت‌ها رو بالا برده باشم. ما هنوز هم همون ٢۵*٢٠ رو ١۵ تا١٨ می‌گیریم که پارسال می‌گرفتیم، اما پارسال فقط می‌تونستیم آدم‌هایی که تو حدود یک تا یک و نیم میلیون می‌خواستن عکس بندازن رو جذب کنیم و قرار داد ببندیم اما تو ماه گذشته بدون تبلیغات و تلاش از طریق رضایت عروس‌های قبلی دو تا قرارداد سه میلیونی بستم که این نشون می‌ده کار پیشرفتی داشته که تونستم کسی رو که سلیقهٔ بالاتری داره و می‌خواد برای عکس و فیلمش هزینه کنه رو هم جذب کنم و این یعنی که درسته من نتونستم به هدفم برسم که می‌خواستم تا یک سال بعد بهترین آتلیهٔ تهران با اکیپ خانم بشم اما اون قدر رشد کردم که اونایی که کارمون رو می‌بینن نمی‌پرن و خدا رو شکر قرار داد می‌بندن!
این یعنی از سال قبل تا حالا من تونستم چند سانتی قد بکشم نباید قانع بشم اما می‌بینم که تغییر کردم.
سال قبل من خیلی گیج بودم و نمی‌تونستم سر در بیارم تو زندگیم چه اتفاقی افتاده و دارم چه کار می‌کنم کار می‌کردم که نمی‌رم اما حالا هر روزی که عکاسی می‌کنم یا هر روزی که آلبومی تموم می‌شه و می‌ره برای چاپ زنده بودنم رو می‌بینم.
رشد کردنم رو. بزرگ شدنم رو. زندگی کردنم رو من حالا زنده‌ام و نبض کارم با نبض من می‌زنه.
خدا هدیه‌های خوبی به من می‌ده که گاهی به چشمم نمی‌یاد. شاید چون خودم منتظر یه هدیهٔ دیگه‌ام! ولی واقعاً گاهی که دور می‌شم و می‌شینم به خودم و وضعیتم نگاه می‌کنم حس می‌کنم باید سجدهٔ شکر کنم برای اینی که هستم! این چیزهایی که دارم و حتی باید شکر کنم برای چیزهایی که ندارم.
بازم به قول سهراب: روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی
مادری دارم، بهتر از برگ درخت
دوستانی، بهتر از آب روان
وخدایی که در این نزدیک است
لای این شب بو‌ها، پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه...
دیگه از خدا چی می‌خوام که ندارم؟


خدایا شکرت. اگه گاهی کوچولو می‌شم و غرغر می‌کنم من و ببخش و نذار به حساب ناشکری و کفران نعمتم نه! تو ماهی خیلی هم بیشتر از اون که لایقش هستم همیشه بهم دادی اون چیزهایی هم که ندادی می‌دونم که شاید وقتشون نرسیده یا برام خوب نیستن اما من با همهٔ بزرگ شدنم خیلی کوچولو هستم و این خانم کوچولو همیشه شاکره با همهٔ تلخی‌هایی که چشیده. حتی اگه خیلی زندگیه پر تلاطم و عجیبی داشته و داره و خیلی‌ها باورشون نمی‌شه که چه روزایی رو گذرونده.
نمی‌دونم چرا باز رسیدم به شکر کردن؟ اومده بودم، از مستانه بگم.
از آب بگم.
از دختر کوچولوی بانمکی که یک بند بین ما حرف می‌زد و می‌خواست مرکز توجه بشه بگم.
از گرمای آش رشتهٔ پر از کشک و مهری بگم که مامانم تو ظرف‌های من برای مهمونام سرو کرد تا من و اونا رو شاد کنه بگم.
اومده بودم از مامانی که به قول مسی مثل آب میمونه بگم.
از آبی که مثل عشق میمونه بگم.
از عشقی که مثل یه مهاجر کوچ کرده میمونه بگم.
از مهاجری که...

بگم
و باز رسیدم به از تو گفتن! به تو که نویسنده و کارگردان و تهیه کننده و بازی گردان و انتخاب کنندهٔ بازیگران و طراح صحنه و لباس همه خودتی!
رسیدم به تو که خیلی ماهی!
تو که اون بالا نشستی و داری بهم لبخند می‌زنی...
خداجونم همیشه باش. با من باش.
می‌خوام همیشه از هر چی خواستم بگم باز از تو بگم...

این حال رو دوست دارم. زندگیم رو دوست دارم و تو رو... دوست دارم.

  
به قلم : بانوی آبی ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٥
برچسب‌ها : شقایق ، سهراب ، مستانه ، سرما

به پرشین بلاگ خوش آمدید

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com   
به قلم : پرشین بلاگ ; ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
برچسب‌ها :